وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !
+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1390/01/01 و ساعت 16:46 |

دو تا شعر اول رو اکثرا خوندن اما شعر سوم رو نه پس اگه فکر می کنیم خوندید یه بار دیگه تا آخر بخونید

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

که خیلی جالبه بخونید :



دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1389/12/02 و ساعت 21:32 |

حیفم اومد که تو این وبلاگ هیچ شعری از حمید مصدق نباشه واسه همین این شعر را تقدیم مکنم به همه خوانندگان وبلاگ:

انشاالله باز هم از حمید مصدق مینویسم:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاه می اندیشم،

             خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی میشنوی،روی تو را

کاشکی میدیدم

               شانه بالا زدنت را،

                           -بی قید-

و تکان دادن دستت که

                     -مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

                     -عجیب!عاقبت مرد؟

                                     -افسوس!

-کاشکی میدیدم!

من به خود میگویم:

      "چه کسی باور کرد

                 جنگل جان مرا

                     آتش عشق تو خاکستر کرد؟"

                                              (حمید مصدق)
+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه 1388/12/09 و ساعت 20:8 |

شگفتا!

وقتی که بود نمی دیدم ،

وقتی می خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای

سرد وزلال ، در برابرت ،

می جوشد و می خواند و می نالد ،

تشنه آتش باشی و نه آب

 و چشمه که خشکید ،

چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی

بخار شد و به هوا رفت ،

و آتش کویر را تافت  و در خود گداخت

و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید ،

تو تشنه آب گردی و نه  تشنه آتش ،

و بعد عمری گداختن

از غم نبودن کسی که ، تا بود ،

از غم نبودن تو می گداخت.

                                   (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1388/11/15 و ساعت 23:30 |

حاضری جون فداش کنی ، وقتی کسی رو دوس داری

حاضری دنیارو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه  

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه   

قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی        

خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشمای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس داشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو ، حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذره گردوخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه ، همخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن

حاضری اعتبار تو به خاطرش خراب کنن

کارتو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه رو به روت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی حتی آگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی ، اما بازم بگیری دستت تفنگ

حاضری هر چی گل داریم ، دونه به دونه بشمری

بسوزی از تب نگاش اسمشو وقتی می یاری

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی می گن چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون دونه به دونه بمیرن

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوس داری ، معنی نمی ده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوس داری صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنج خیلی قیمتی

                                                                            ارسالی از طرف مریم بهادری

                                                                           با تشکر از ایشان

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1388/06/10 و ساعت 22:26 |
پرسيد که چرا دير کرده است ؟   نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟  

خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است...

خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تورا زنجير کرده است!  گفتم ار عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است...

در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1386/09/07 و ساعت 16:15 |
مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم


 اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1386/01/28 و ساعت 13:25 |
با سلام

اینو از سایت چشمک گرفتم

واقعا نویسنده ی خوبی داره و من از اینجا ازش تشکر می کنم

 

 

بدن عریانت را در اختیار کسی بگذار

 

که روح عریانش در اختیار توست ...

 

 

 

" چارلز چاپلین "

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 1386/01/25 و ساعت 19:17 |
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه

                                           ( فرستاده شده توسط عسل )

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1385/11/17 و ساعت 18:57 |
تو زندگی به دنبال کسی نباشید که بتونید به او زندگی کنید

                                 بلکه به دنبال کسی باشید که نتونید بدون اون زندگی کنید

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 1384/12/13 و ساعت 8:17 |

یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ را ندیدی

دل نبود توی دلم ، تو را گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفعه مثل پرنده قفس عشق را شکستی

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت، پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست 

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست 

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه بال و پرم که راحت شه خیالم

دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

انقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1384/12/03 و ساعت 15:26 |

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو را تنها نمی گذاشتم

حتی من تو را به آرزوهات می رسوندم

می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم

--------------------------------------------------

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز...هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه ی این هرگز کشت...!!!

-----------------------------------------------

این منم که خوبی هام را کسی هرگز نشناخته

اون که در راه رفاقت همه ی هستی شا باخته

-----------------------------------------------

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 1384/11/01 و ساعت 11:5 |
در میکده هم خدای بینی

با مرد خدای اگر نشینی

---------------------------------------

بزن باران که دین را دام کردند

شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد

که با آن کسب ننگ و نام کردند

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه 1384/10/30 و ساعت 10:28 |
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

کاش در تنهاتریت تنهاییش تنهاترین تنها کسش تنهای تنهایش گذارد...

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه 1384/10/02 و ساعت 12:51 |

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیش دلم رفتی و نفهمیدم

مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم

در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم

لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم

ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم

وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم

خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی من از عطش عشقت بر آینه تابیدم

                                                                         تقدیمی از طرف( S.Sh)

 

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1384/09/16 و ساعت 11:35 |
بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام

و بیشتر از آنکه باور کنی دلم را شکسته اند

اما تو نه خیانت کردی و نه دلم را شکستی

تو جگرم را آتش زدی

               زبانم می گوید به امید روزی که

               روزگارت سیاه تر از پر کلاغ

               تیره تر از غروب

               و غمگین تر از دم جدایی باشد

اما دلم می گوید به امید روزی که

آشیانت بالاتر از آشیان عقاب

چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت

بر لبانت لبخند

و  صد هزار پری کنیزت باشند...

                           

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1384/09/01 و ساعت 17:23 |
چگونه فراموشت کنم تو را...

که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی

و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

و با صداقت عاشه انه ات دلش را به درد آوردی

چگونه فراموشت کنم تو را...

                       

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1384/08/12 و ساعت 10:50 |

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است

کس نمی داند این شکسته دندان بهای یک نان است

و هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر فریاد بر آورده اند چرا سیمان نیست؟

کس نمی داند چرا ایمان نیست

و روزگاری شده است که در آن جز انسان هیچ چیز ارزان نیست...!!!

                              

 

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1384/08/12 و ساعت 10:40 |

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

         دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1384/07/21 و ساعت 17:5 |
قشنگترین سنگ را بر میدارم

ساب میزنم می سایم

گوشه گوشه تراش میدهم

شش ضلعی اش میکنم

سه ضلعی بهتر است

مثلث بودن خیلی بهتر است

از هر زاویه عمود می شوی روی روبرو

اما یک ضلعش من و یک ضلع دیگر تو

ضلع سوم کیست؟

باز می سایم

هیچ خوشم نیامد از سه ضلعی بودن

دو ضلعی هم که نداریم در سایش سنگها

من و تو ...اینجا هم که انگار نمی شود...

باشد تو ... این بار هم ضلع خودم را حذف می کنم

می سایم یک نیم کره شد

خیلی دقت کرده ام به من هیچ شبیه نشود

می دانم که حتی دیدن من هم ناراحتت می کند

سنگ قشتگ از سایش به خاک افتاده

به آب می سپارم  به روشنایی

چشمهایم را می بندم و سنگ را بر گردنت تصور می کنم

همه تو ...همه زیبایی...همه بی ضلعی

از آب می کشمش بیرون ...

با گوشه ی لباسم خشکش میکنم

میگیرم جلوی چشمهایم

می دانم اگر چشمانم را باز کنم تو را میبینم

تو که هیچ دوست نداری مرا ببینی

چشمهایم را حالا باز میکنم...

می دانی چه دیدم؟

یک چشم دیدم در چشم...یک هیچ ضلعی

یک چشم دیدم و تو را..

که سنگم را به خاک می سپاری

تا هیچ نشانی از من بر خود نداشته باشی

حتی به اندازه ی یک هیچ ضلعی

سنگ را به دستم مشت می کنم

میروم هزار ضلع می دهمش...

هزار ضلعی بدیهاست...

هزار ضلعی الماس چشمانت

هزار ضلعی انتظارم.همین...

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1384/07/21 و ساعت 11:44 |
                

هیچ حـرف دگـری نیست که مـن با تو بزنم

                                                تـو نـمـی فـهـمـی انـدوه مـرا

چه بـگـو یـم کـه تـو ای رفـتـه ز دست

                                         شدم از مستی چشمانت مست!!!

شــده ام سـنــگ پــرسـت

                           مرگ بر انکس که دلش را به دل سنگ تو بست.!.!.!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 1384/07/16 و ساعت 17:18 |
حالا که عطر نفسهات را برام ارزونی کردی

با من نامهربون این همه مهربونی کردی

حالا که عطر دل و راه دلامون یکی شد

آیمون پر ستاره ی شبامون یکی شد

روزگار سردی و یاسش مال من

همه سر فرازی و عشق و امیدش مال تو

                    

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1384/06/22 و ساعت 18:11 |
                                                                        some people say sky is Blue
                                                                                           :But
                                                                 !I say sky is Black
                                                                                    :Because
                                                         !!!I see in your eyes
       

بعضي از مردم مي گويند آسمان آبي است
اما:
من مي گويم آسمان سياه است!
چون
آنرا در چشمان تو ميبينم!!!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 1384/06/19 و ساعت 13:47 |

                         

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نيست  تو را

                                                           ما اسير غم و اصلا غـم ما نيست تـو را

                                                           با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

جان من سنگدلي دل به تو دادن غلط است

رفتن اولاست زكوي تو ستادن غلط است

                                                           ديگري جز تو مرا اين هـمه آزار نكـرد

                                                           آنچه كردي تو به من هيچ ستمكارنكرد

نكن اين نوع كه آزرده شوم از خوبت

دسـت بـر دل نـهـم وپا شكنـم از كويـت

                                                       پند من بشنوومكن قصددل آزرده خويش

                                                       ورنه بسيارپشيمان شوي ازكرده خويش

+ نوشته شده توسط سعید در جمعه 1384/06/18 و ساعت 13:59 |
مــیــگن کــلـاغ قــار قــاری              تـو را چـه به بـاغ در بـاری

سکه نداری دون می خوای            عاشق مهربون می خوای

خو شه دلم دوستم داری               می گن که تو حق نداری

یه دل خوشی داشتم اونم              ازم گــرفــتــن اجـبـاری

پـیـغـوم رسـیـد کـه اون ورا              جایی نیست واسه کوچیکترا

آهـــای کـلـاغ دیــوونــه                    ایـنــجــا جــای بـزرگــونـه                   

خوشه دلم یک کسی هست          یه عمر میشه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش           قارقاری کرد تو سر سراش      

مــی گــن بـایـد فـرار کـنـم              دلم را آخه چی کار کنم

چه خاکی من بر سر این                 تــک دل بــی قــرار کـنـم

پـیـغـوم رسـیـد کـه اون ورا              جایی نیست واسه کوچیکترا

آهـــای کـلـاغ دیــوونــه                    ایـنــجــا جــای بـزرگــونـه                   

برو این ورا پیدات نشه                    کسی عاشق صدات نشه

کور شو نبینی هیشکی تا              کسی شیفته ی نگات نشه

                                      

                                 

                                       

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1384/05/27 و ساعت 18:31 |
توی دنیا چی می خوای به پات بریزم

همه هستیمو من به سرا پات بریزم

لب پر خنده می خوای بیا لبهام مال تو

چشم پر گریه می خوای هر دو چشمام مال تو

بیا تا برات بگم من وجودم مال تو

بذار تا فدات بشم من غرورم مال تو

اگه بازیچه می خوای بیا قلبم مال تو

اگه رودخونه می خوای سیل اشکام مال تو

چرا من بی تو بمونم نمی دونم نمی تونم

واسه ی زندگی کردن تو را می خوام خوب می دونم

تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی

تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی...

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1384/05/24 و ساعت 12:1 |
به جای آنکه فردا دسته گل بزرگی بر قبرم گذاری با شاخه گلی یادم کن

و به جای آنکه سیل اشک بر مزارم ریزی با تبسمی شادم کن

---------------------------------------------------------------------------

رسم عجیبی است

می کنیم گناه 

                     تا که یک روز کنیم توبه

ای خدا ...

                     تا کی کجا خواهیم رفت ما

آه ای خدای عزیزم...

                     حقا که رحیمی بر گناهم!!!

---------------------------------------------------------------------------

بارها گفتم توبه توبه ای خدا                  

                                    بازهم کردم گناه

بارها بخشیدی مرا ای خدا

                                  باز هم کردم گناه

---------------------------------------------------------------------------

ما ظاهرأ رفیقان بس نارفیق بودیم

 هر پشت اعتمادی زخمی به خنجر کردیم

بر برسینه ی رفیقی با تیغ کین دریدیم

 خود کرده ها چه آسان نسبت به داور کردیم

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1384/05/24 و ساعت 11:52 |

وقتی که رفتم تازه تو می فهمی عاشقی چیه

می شناسی عشق را بعد من می فهمی عاشقت کیه

عاقبت از غصه ی تو نقش تو قصه ها می شم

می رم و پیدام نمی شه تنها مثل خدا می شم

وقتی که من عاشق شدم با همه ی بود و نبود

تو خواب و تو بیداری ها نقش دو تا چشم تو بود

من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه

آینه ای که دم به دم با تو نشسته روبرو

تو جونمی تو عشقمی قشنگترین بهونه ای

برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ای

تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی

نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی

پرنده ی قشنگ من اگه بیای بهار می یاد

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار می یاد

ستاره ها پایین می یان دوباره باز سحر می شه

از آسمون و از زمین به من می گن که یار می یاد

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 1384/04/15 و ساعت 15:11 |
(((یاد بعضی نفرات روشنم میدارد

                          قوتم می بخشد

یاد بغضی نفرات رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست

                            جراتم می بخشد)))

                                         نیما یوشیج

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1384/04/13 و ساعت 15:17 |

مـن تـمـام هـسـتـي ام را در نـبـرد بـا سـرنوشت  

                                                    در تـهـاجــم بــا زمـان آتـش زدم كـشـتـم

مـن  بـهـارعـشـق را ديــدم  ولـي بـاور نــكـردم         

                                                    يـك كـلام در جـزوه هـايم هـيچ ننوشتم

مـن ز مـقـصـد هـا پـي مقصـود هاي پـوچ افـتادم

                                                    تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظربودن همه صبروقرارم رفت   

                                                    بـهـارم رفـت ، عـشـقـم مـرد ، يـارم رفـت

                                                      مسعود فرد منش

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1384/04/13 و ساعت 14:58 |


Powered By
BLOGFA.COM